تبليغاتX
جیگر تو سیخ سیخ
تقدیم به عشقم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1:12  توسط داداش سیا  | 


 

 

 

در غروبی که به اندازه ی چشمان تو غمگین است قصد هجرت دارم .

 

به کدامین دیار باید سفر کرد به که باید گفت قصه ی تلخ جدایی را .

 

تو در آسمان و من در زمین ، خورشید مهر و محبت خویش را در

 

گلستان دل و جانم بتاب تا همه وقت شاد و خندان باشم و گرنه

 

از خزان بی مهری افسرده شده در زمستان بی محبت می میرم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1:8  توسط داداش سیا  | 


 

 

در اتاقی که به اندازه یک تنها است

 

دل من..........

 

که  به  اندازه یک عشق است

 

به بهانه های خوشبختی خود می نگرد

 

 به دل گلهای زیبا در گلدان

 

به درختی که تو  در باغچه حیات دل

 

کاشتی و به آوازه قناری ها

 

که به اندازه یک پنجره می خانند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 0:52  توسط داداش سیا  | 


 

شنيدم می خوای بری باز من و تنها بذاری

هر چی ياد و خاطره ست پشت دلت جا بذاری

 

شنيدم گفتی نگاهش واسه چشام عاديه

هر چيزی حدی داره محبتاش زياديه

 

شنيدم يه مدتی می خوای ازم دوری کنی

اينه رسمش که با اين ديوونه اينجوری کنی

 

شنيدم همين روزا بازم می خوای بری سفر

بسلامت ! عزيزم اما همينجوری بی خبر

 

شنيدم خسته شدی از بازيای سرنوشت

نکنه اين بار ديگه بی من می خوای بری بهشت

 

شنيدم گفتی که سرنوشتمون دست خداست

اما تو خوب می دونی حسابت از همه جداست

 

شنيدم گفتی بايد برم سراغ زندگيم

حرف تو يعنی بسوزم تو غم آوارگيم

 

شنيدم گفتی با اينکه خيلی چيز يادم داده

نمی دونم چی شده که از چش من افتاده

 

شايدم تموم اين شنيده ها شايعه ست

از تو اما نمی پرسم گفته باشی فاجعست  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 0:42  توسط داداش سیا  | 


 

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ

خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی

احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا

به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه

آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی

باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و

مشکلات مرا از پای درنیاورد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 13:41  توسط داداش سیا  | 


 

<< سلام >>

 

 

من این وبلاگ رو تقدیم می کنم

 

به عشقم که خودش می دونه

 

( قابلی نیست )

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 13:28  توسط داداش سیا  |